مقالات

مقالات

به یک جو نیرزد سرای سپنج

  • انتشار1399/03/07
  • 438بازدید
به یک جو نیرزد سرای سپنج

درود بیکران خدمت شما عزیزانِ من. خدا رو شکر میکنم از اینکه که دوستای خوب و گلی مثل شماها رو دارم. بچه ها این قسمت از وبسایت، وبلاگ منه. در اینجا من یه کم خودمونی ترم. چون دیگه یه قسمت آموزشی نیست و یه جور حیاط خلوت خاطرات تلخ و شیرین من محسوب میشه. از شکستن سه تارم تا طعم خوش سه تارنوازی در کویر. اینجا خودمم و خبری از ژست جلو دوربین نیست. بعضیا بهم پیام میدن که خوش به حالت همیشه اینقدر شاد هستی و انرژی داری. این پیامها که برام میاد یه خنده ی ریزی میکنم و در جواب میگم لطف داری و انشالا خودتم همیشه شاد باشی. البته حق دارن. همیشه منو در حال تدریس سه تار دیدن که پر انرژی و قبراق میام جلو دوربین و ساز رو میگیرم دستم و شروع به درس دادن میکنم. به خاطر همین شخصیت و روحیات من براشون اینجوری تعریف شده. ولی حقیقت اینه که زندگی همه آدما دو تا رو داره. یکیش روی اجتماعیه که حالت ویترین داره؛ یکیشم زندگی شخصیه. منم از این قاعده مستثی نیستم. منم زندگیم فراز و نشیب های زیادی داره. منم گاه با یه حرف غمگین میشم. گاه با یه لبخند پر از شادی. کسایی که اطراف من هستن میدونن که آدم احساسی ای هستم.

 

 

الهه ناز

 

پاییز ۹۸ بود. مثل همیشه توی استودیوی شخصی خودم در حال ضبط یه ویدیوی آموزشی برای سایت بودم. یه خصوصیتی که من دارم اینه که موقع کار، تمرکزم فقط به همون کاری که در حال انجامشم محدود میشه. البته این خصوصیت ذاتی و ژنتیکی نیست. به خاطرش کلی کتاب خوندم و تمرین های سختی رو انجام دادم. و گرنه اتفاقا آدم بیش فعالی هستم و اگه ذهنمو کنترل نکنم به هزار جا سر میزنه. همیشه وقتی کارم با موفقیت تموم میشه، احساس میکنم یه وظیفه ای رو به درستی انجام دادم و یه باری از رو شونه هام برداشته میشه. حس خوبی بهم دست میده و کلی احساس سر زندگی میکنم. اما اون روز قضیه فرق داشت. بعد از اتمام کار یهو هوای دلم طوفانی شد. ابرهای سیاه غم، کل آسمون دلم رو پوشوند. احساس کردم تنها ترین آدم جهان هستم. بغض سنگینی گلوم رو متورم کرده بود. همه چیز برای ترکیدن این بغض مهیا بود. آره دوستان، این حالتها توی زندگی منم هست. نشستم ریشه یابی کنم که چرا یه دفعه اینطور شدم. که خیلی زود علت رو پیدا کردم. یک هفته پیش از این جریان، خواهرم، پاره تنم (الهه) رو برای بار چندم در بیمارستان بستری کردیم. هنوز همه امیدوار به وقوع یه معجزه و بازگشت سلامتیش بودیم. طی دوره های طولانی شیمی درمانی که بستری می شد، اگه حتی آسمون به زمین میرسید، من باید هر روز به عیادتش میرفتم. پیوند قلبی من و خواهرم کاملا درونی بود. عشق بین منو الهه انقدر زیاد بود که بعد از فوتش حفره ای در دل من ایجاد شد که مطمئنم جای خالیش هیچ وقت دیگه پر نمیشه. خلاصه علت این غمی که در دلم بود رو فهمیدم. به خاطر تمرکز زیاد روی کار، از خواهرم غافل شده بودم. و اون موقع شب هم دیگه نمیشد رفت بیمارستان. حتی اگر هم میشد، اون ساعت به خاطر داروهای زیادی که بهش تزریق کردن، حتما دیگه خوابیده بود. حتی اگر هم بیدار باشه اجازه نمیدن اون موقع بریم بخش ایزوله. با خودم گفتم حتما الهه چقدر تعجب کرده از اینکه به دیدنش نرفتم. نکنه فکر کرده فراموشش کردم. اینجا بود که بغضم ترکید...

 

 

به یک جو نیرزد سرای سپنج
 

نمی خواستم ماجرای این قصه پر از غصه باشه. ولی خب اولش گفتم اینجا خود خودمم. و دلم میخواست این داستان رو با شما هم به اشتراک بذارم. خلاصه بعد از اینکه یه دل سیر گریه کردم، یادم افتاد که الهه ی ما به قطعه سوته دلان شهرام ناظری خیلی علاقه داشت. چندین بار تا حالا در حال گوش دادن این آهنگ دیده بودمش. پس درنگ نکردم. اول به رضا مهدوی (خواننده گروهمون) زنگ زدم. کاشون نبود. بلافاصله شماره یکی دیگه از دوستام رو گرفتم. همون اول که گوشی رو برداشت فهمید حالم نسبت به قبل متفاوته. ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم به سرعت خودشو رسوند پیشم. ساقی نامه حافظ رو باز کردیم و چند بیتش رو انتخاب کردیم.

بیا ساقی آن می که حال آورد

کرامت فزاید کمال آورد

 

به من ده که بس بی‌دل افتاده‌ام

وز این هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام

 

بیا ساقی آن می که عکسش ز جام

به کیخسرو و جم فرستد پیام...


مختصر تمرینی کردیم و دوربین رو گذاشتیم رو حالت ضبط. شاید باورتون نشه. ولی چهار دفعه وسط ضبط بی اختیار زدم زیر گریه و مجبور می شدیم از اول اجرا کنیم. حال هوای غریبی بود. محمد از اینکه منو تو این حالت میدید هم تعجب کرده بود هم همدلی می کرد. تا بلاخره ضبط به پایان رسید. خیلی فوری حجم فیلم رو کم کردم تا بتونم از طریق تلگرام برای الهه بفرستم. میدونستم اون موقع شب خوابه. و دلخوش بودم که فردا وقتی گوشیش رو باز کنه، هدیه من به دستش می رسه. محمد رفت و تصمیم گرفتم برم یه دوش بگیرم که از این حال و هوا بیام بیرون. از حمام که در اومدم به صفحه گوشیم نگاه کردم. پیام ازطرف الهه بود: 

 

«داداش عزیزم! هیچ هدیه ای نمی تونست منو انقدر خوشحال کنه. انشالا همیشه سالم باشی و بتونی اینجوری منو خوشحال کنی»

 

الان ماهها از این جریان می گذره. هر وقت بخام به الهه سر بزنم، دیگه بیمارستان نمیرم. میرم بر سر مزارش و براش ساز می زنم. خواهر عزیزم روحت شاد.

 

 

0