فروشگاه

مقالات

مقالات

هم ترازی

  • انتشار1401/01/06
  • بازدید
هم ترازی

 

"آقای دکتر مشکلی دارم که قابل حل نیست"!

غلامعلی یکی از موارد خاصی بود که تا به حال با آن مواجه شده بودم. نا امیدی در چشمانش واضح بود. از هر ده نفری که برای مشاوره نزد من می آیند، فقط یک نفر بدین شکل از نا امیدی واقعی رنج میبرد. بیشتر مراجعه کننده ها مشکل خاصی ندارند، و تنها برای خود مشکلی خیالی ساخته اند. می آیند که تایید شوند یا مشتی جمله انگیزشی بشنوند و بروند با قدرت مضاعف به کار و زندگی خود برسند. بیشتر در همان جلسه اول مشکلشان حل می شود. البته خیلی از همکارانم هستند که برای دریافت حق ویزیت بیشتر، کارشان را به چند جلسه می کشانند. اما من آن طور نیستم.

ابتدا از دریچه اطمینان بخشی وارد شدم. گفتم: اگر واقعا فکر می کردی مشکلت قابل حل نیست، اکنون اینجا در مقابل من ننشسته بودی. این را هم بدان که فقط مرگ است که آن را چاره ای نیست.

 

خنده ای کرد و گفت" اتفاقا مشکل من هم مستقیم به همین مقوله مرگ مرتبط است."

 از او خواستم برود بر روی آن مبل راحتی دراز بکشد و چشمانش را ببند. گفتم هر چه در دل داری به بیرون بریز. من اینجا پیش تو هستم و حرفای دلت را میشنوم.

کاری که گفتم را انجام داد. به بالشتی مبل تکیه زد، خود را رها کرد و سخن آغاز کرد...

"آقای دکتر! می خواهم تمام گذشته ام را شرح دهم، امیدوارم بتوانم موضوع را خوب برسانم و شما هم درد مرا بشنوی. چند دقیقه وقت دارم؟"

گفتم: همین که تصمیم گرفته ای به اینجا بیایی، یعنی قدم اول را با موفقیت برداشته ای. مطمئن باش جوابش را در آینده نزدیک خواهی گرفت. نمی گذارم دست خالی از اینجا بروی. درد تو درد من هم هست، پس هیچ آداب و ترتیبی مجوی، هر چه میخواهد دل تنگت بگوی! نگران وقت هم نباش، تو کاملا آزادی.

 

چیزهایی که معمولا یک کودک نمی بیند!

"در یک روستای کوهستانی در اطراف تهران به دنیا آمدم. منطقه ای سردسیر با مردمانی خون گرم. پدرم بین اهالی ده احترام خاصی داشت و به نوعی بزرگ ده به حساب می آمد. هر کس مشکلی داشت با او مطرح می کرد. بیشتر اختلاف ها با پا در میانی پدرم رفع میشد و خلاصه روزگار خوبی داشتیم. یک روز صدای داد و شیون از کوچه ها آمد. مشهدی حسن، یکی از پیرمردهای ده که چند ماهی در بستر بیماری افتاده بود، فوت کرد و همه روستا را عزادار نمود. از آخرین باری که ده ماه فوتی داشت، دوازده سال می گذشت. مردن یک نفر اتفاقی نوبرانه بود و برای همه ما شوکه کننده. پیرمرد بیچاره به جز یک زن پیر و فرتوت کسی را نداشت. یاد دارم جنازه را به منزل ما آوردند.  بالاخره یکی باید برای شستشو و غسل دادن جنازه داوطلب میشد. آن شخص کسی نبود جز پدر من. دوازده سال پیش از آن نیز پدر این کار را کرده بود اما من دو ساله بودم و هیچ به خاطر نداشتم.

داخل حیات یک تخت آهنی داشتیم. چند نفر از مردان ده جنازه پتو پیچ شده را روی آن گذاشتند. بقیه مردم ده بیرون از در به عزاداری مشغول بودند. پدر به من گفت تو بمان و کمک دست من باش. من هم که تا حالا از نزدیک مرده ندیده بودم با هیجان ماندم تا شاهد ماجرا باشم. پدر پتو را از روی مش حسن کنار زد. صورتش را دیدم، خشک و بی حرکت و رنگ پریده بود. اصلا شباهتی با یک فرد خواب نداشت و واقعا مرده بود. در اینجا من برای اولین بار کالبد بی جان یک انسان را نظاره کردم. حس غریبی داشت و سردی لرزانی بر تنم نشست. پدر با قیچی به بریدن لباسهایش پرداخت و با لیف و صابونی که از قبل آورده بود، شروع به کف مالی و شستشوی جنازه کرد. من وظیفه داشتم وقتی یکی از سطل های آب خالی شود، فوری آن را به آن طرف حیات برده از چاهمان پر از آب کنم و پیش دست پدر بگذارم. در تمام مراحل شستشو و غسل، با کنجکاوی خاصی همه چیز را نگاه می کردم. باعث تعجبم بود که چطور پدر بدون ترس و واهمه به جنازه دست میزند و پیکر سرد و بی حس او را اینچنین از این رو به آن رو می کند. موقع کفن کردن رسید. پارچه سفیدی را دور تا دور جنازه کشید و با مهارت خاصی همه جای میت را پوشاند. و دو سر پارچه کفن را گره زد و اینگونه کار پدر در اینجا تمام شد. چند نفر از بیرون آمدند و جنازه را روی تخته ای چوبی به نام تابوت نهادند و آن را به دوش کشیدند و از من منزل ما خارج کردند. همه روستا دنبال جنازه به راه افتادند و در گورستان کوچکی که بالای تپه‌ی نزدیک به روستا بود، مش حسن را به قبر سپردند و روی او خاک ریختند و انتهای هشتاد سال حضورش در این دنیا با حضور اهالی روستا را رقم زدند.

 

داستان کوتاه هم ترازی

 

مهاجرت به تهران

چهار سال بعد از این ماجرا، پدرم عمرش را به شما داد. یکی دو تن از بزرگان ده برای شستشو آمدند. اما گفتم خود میخواهم پدرم را آماده خاکسپاری کنم. تعداد پیرهای روستا زیاد شده بود. طی سالها، بیشتر جوان های ده به تهران مهاجرت کرده بودند و به عبارتی آنجا یک روستای سالخورده شده بود. به خاطر همین طی دو سه سال، تقریبا هشت بار به همراه پدر مرده شویی کرده و در این کار به مهارت خاصی رسیده بودم.

وقتی دیدم جوان های ده به جای کارهای دامداری و کشاورزی یکی یکی به تهران می روند و دیگر هم بر نمیگردند، من نیز تحریک شدم. مخصوصا وقتی دیدیم سعید پسر حاج ماشاالله برای دیدن پدر و مادرش با خودرویی آنچنانی آمده بود، سودای رفتن به تهران در سرم تقویت شد.

از تصمیم گیری تا مهاجرتم به تهران یک سال طول کشید. شهری بزرگ و پر از سر و صدا. از زمین تا آسمان با روستای ما فرق داشت. در شهر تهران انگار همه عجله دارند، با شتاب و سراسیمگی در خیابان ها و کوچه ها تردد می کنند. راستش را بگویم اوایل آمدنم به تهران حسابی ترسیده بودم. مثل یک آهوی بی تجربه ای بودم که تک و تنها در جنگلی پر از گرگهای بالان دیده گم شده است. آن اوایل خرده پس اندازی داشتم و در یک مسافرخانه ارزان قیمت مستقر شدم. روزها تا غروب دنبال کار می گشتم و شبها با  خستگی بر میگشتم و میخوابیدم. پیدا کردن یک شغل واقعا سخت بود. چند بار دستفروشی کردم. مثلا در خیابان سیگار فروختم، عطر و بادکنک و باتری و هر چیز دیگری هم. اما جاهای خوب در تصرف مافیای دست فروشان بود و اگر میخواستم در آن مناطق پر رفت و آمد دستفروشی کنم، باید به چند گردن کلفت باج می دادم تا اجازه دهند. من فقط کشاورزی و دامداری بلد بودم که انجامش سرمایه اولیه میخواست. کم کم پولهایم داشت ته می کشید که با چاشنی شانس توانستم کارگر یک مغازه نانوایی شوم. شبها در همان نانوایی می خوابیدم و به مرور در آنجا جا افتادم. شاطر با من مهربان بود. خودش نیز صاحب آن مغازه بود. هنوز یک ماه از کار جدیدم نگذشته بود که متاسفانه شاطر سکته کرد و مرد. کس و کار زیادی نداشت. به خاطر همین در تمام مراحل بعد از فوتش حضور داشتم. مرحله ترخیص از بیمارستان و فرستادن جنازه به سرد خانه بهشت زهرا. فردا هم برای شستشو به بهشت زهرا رفتم و از پشت شیشه مراحل کار رو می دیدم که ناگهان یاد مهارت خودم در شستشوی مردگان افتادم. بعد از مردن شاطر می دانستم دوباره باید دنبال کار بگردم. از روی نا امیدی رفتم به دفتر کارگزینی اداره بهشت زهرا و تقاضای کار دادم. یک فرم پر کردم و آمدم بیرون. تا زمانی که مغازه نانوایی بین ورثه تقسیم نشده بود، اجازه داشتم شبها در آنجا بخوابم. البته ورثه هم خیالشان راحت بود که یک نفر در مغازه هست. خلاصه چند روز بعد از بهشت زهرا زنگ زدند و مرا فراخواندند.

زیاد قصه را طولانی نکنم، آنجا نیروی غسال احتیاج داشتند. در روزهای بعد چندین کلاس آموزشی- توجیهی شرکت کردم و تعدادی آزمایش دادم. باید این دوره ها را تمام میکردم تا بتوانم با حقوق قانون کار در آنجا مشغول شوم. یک ماه این پروسه طول کشید و من رسما در غسال خانه بهشت زهرا مرده شور شدم…"

 

من که تا اینجا همه حرفهای غلامعلی را گوش می کردم، یک نخ سیگار از کشو میزم درآوردم و از او اجازه گرفتم که آن را بکشم. غلامعلی گفت بکش آقای دکتر، راحت باش. همانطور که تو اجازه دادی من راحت باشم.

گفتم نه عزیزم! اینجا بحث حق و حقوق مطرح است. اگه من به تو اجازه دادم راحت بشینی و حرفهات را بزنی، این از اقتضای شغل من است. پولش را می گیرم. ولی کشیدن سیگار در مطب و در برابر بیمار، باید کاملا با رضایت او همراه باشد. پس بدون تعارف می توانی بگویی نکش.

غلامعلی گفت پس بیزحمت یک نخ هم به من بده. و هر دو در وسط این داستان شروع به کشیدن سیگار کردیم...

سیگارم که تمام شد گلویی صاف کردم، نصف لیوان آب خوردم و از غلامعلی خواستم که قصه اش را ادامه دهد. غلامعلی هم دوباره در مبل فرو رفت و شروع کرد به شرح ادامه ماجرا.

 

داستان کوتاه هم ترازی - تهران هیچ شباهتی به روستای آرام ما نداشت...

 

جوشش بی هوای عشق

"یک خوابگاه کوچک در بهشت زهرا داشتم و کارم این شده بود که از صبح تا ظهر جنازه ها رو میشستم و عصر هم چند ساعتی  در بخش تحویل جنازه از نعش کش بیمارستان ها مشغول میشدم. هر روز شستشوی سه تا پنج مرده با من بود. سر ماه هم باید فلان واکسن را به دستور بهداشت می زدم. یک بار آخر هفته برای خرید لباس عازم شهر شدم. بوتیک نقلی جمع و جوری پیدا کردم که فروشنده آن یک دختر مهربان و خجالتی بود. اولین بار که او را دیدم، دلم فرو ریخت. نمی دانستم آیا متوجه تغییر حال من می شود یا نه. از فردا فکر و ذکرم شده بود آن بوتیک و فروشنده مهربانش. چشمهای درشت و معصومش خواب و خوراک را از من گرفته بود. هر چه کردم نشد که فقط با خیالش سر کنم. به خاطر همین هفته های بعد هم به بهانه خرید به آن بوتیک سر میزدم. دفعه آخر به خود جرات دادم، از خلوتی مغازه استفاده کردم و رفتم به او سلام دادم. با همان چشمان درشت اما خمارش نگاهی کرد و جواب سلام داد. خونسردی و آرامش شگفت انگیزی داشت. انگار از هیاهوی جهان کاملا فارغ و آسوده بود. سعی کردم دست و پایم را گم نکنم. گلویی صاف کردم و صاف ایستادم و در چشماتش زل زدم و گفتم مدتی است که بنده دل در گروی شما رهانیده ام. آیا این امکان هست که تلفن منزلتان را بدهید تا به مادرم بدهم؟

دختر هاج و واج به من نگاه می کرد. گفت والا نمی دانم چه بگویم شما دفعتا غافلگیرم کردید. گفتم قصدم کاملا امر خیر هست ولاغیر. دختر شماره پدرش را روی کاغذی نوشت و گفت لطفا دیگر با خودم مستقیم حرف نزنید. با خوشحالی گفتم چشم و شماره را گرفتم و رفتم که رفتم."

 

 

عاشقی ممنوع!

"مادرم با خانواده دختر تماس گرفته بود و از من برایشان تعریف کرد. اینکه چه پسر کاری ای و زرنگی هستم و همیشه روی پای خودم ایستاده ام. در پاسخ به سوال خانواده دختر که پرسیده بودند شغل پسرت چیست، گفته بود نمی دانم. چند ماهی است که به تهران آمده و از کار و بارش بی خبریم.

در ذهن این خانواده، جسارت من در خواستگاری مستقیم، و کاری بودنم مطلوب نشست. اجازه دادند تا در جمعه بعدی به منزلشان بروم. مادرم پیر و حال ندار بود و جابجایی او از روستا به تهران سخت می نمود. لذا پذیرفتند که در مرحله اول تک و تنها به خانه‌شان بروم.

جمعه بود. با دسته گل پشت درب منزل یار بودم. احساس خوشبختی می کردم و زمین و زمان را میدیدم که لبخند زیبای خود را نثار من می کنند. با استقبال گرم پدرش وارد خانه شدم. روی مبلها نشستم تا مادرش هم آمد. کمی خوش و بش کردیم تا مادر از دختر خواست چای بیاورد. با دیدن قامت رعنایش و اینکه سینی چای به دست گرفته، باز هم دلم لرزید و بغض کردم. کاش مادرم هم آنجا بود. دقایقی بعد، شرح زندگی گذشته من موضوع اصلی جمع شد و در مورد روستای کوچکمان و مردمان خونگرمش صحبت‌ها گفتم و شنیدند. دختر محو در گفتار من بود. گویا از صداقت کلامی من خوشش آمده بود. خانواده خوبی بودند. لبخند از لبان پدر محو نمیشد.

سوالها کمی سخت تر شد، پدرش پرسید دلیلت آمدنت به تهران چه بود؟ و من پیشرفت و تعویض سبک زندگی برای رسیدن به قله های موفقیت را علت مهاجرت برشمردم.

حال نوبت به اصلی ترین سوال رسید: پسرم شغلت دقیقا چیست؟

قبل از خواستگاری نگران واکنش آنها هنگام فهمیدن شغل و کارم بودم. اما رفتار نجیبانه آنها کاملا این خیال را ذهنم دور کرد و مطمئن بودم این خانواده‌ی فرهیخته، هیچ کاری را عار نمی دانند و اتفاقا مرا تشویق خواهند کرد.

پس با اعتماد به نفس نگاهی به پدر کردم و گفتم بنده در بهشت زهرا، در قسمت شست و شوی اموات کار می کنم... من یک غسال هستم.

سکوتی چند ثانیه در مجلس بر پاشد، ناگهان صدای عوق زدن از سمت دختر آمد و به یک باره فوج عظیمی از محتوای معده را بالا آورد و عوق پشت عوق بود که میزد.

پدر نگاهم کرد و گفت تو مرده شوری؟ مردک اینجا چه غلطی می کنی؟ تو بیجا کردی آمدی به خواستگاری دختر من. گمشو بیرون مردشور ترکیبت را ببرد. با حالت مشمئز کننده ای با دو انگشت گوشه لباسم را گرفت و همچون گربه به بیرون از خانه پرتم کرد.

گیج و مبهوت رفتم آن سر کوچه نشستم. یعنی چه؟ مگر قاتلم؟

آقای دکتر بد جور دلم شکست.

پس از آن بود که فهمیدم تقریبا همه جامعه وقتی شغل مرا بفهمند، فوری به موضع طرد و دوری جستن از من می روند. چیزی نگذشت که فهمیدم تنهای تنهایم. مرد و زن، پیر و جوان، همه و همه با دانستن شغلم طور دیگری به من نگاه می کنند و مراقبند که فاصله‌مان حفظ شود.

آقای دکتر من چه کردم که لایق این طرد شدگی ام؟ مگر نگفته اند هیچ کاری عار نیست؟ من در این دنیا فقط مادرم را دارم که او هم بسیار پیر و سالخورده است. بعد از او چه بلایی بر من خواهد آمد؟ هیچ کس زن من نمی شود، هیچ فرزندی نخواهم داشت. آیا قرار است تنها بمانم و در تنهایی غریبانه خویش بمیرم؟

یافتن جوابی برای این سوالها علت آمدنم نزد شماست. خوب میدانم که مشکلم را چاره ای نیست آقای دکتر!"

 

داستان کوتاه هم ترازی - سری داستانهای کوتاه وبسایت آموزش مجازی موسیقی نت به نت

 

آن چیز که در گرو اقتضاست، خوب و بد بر نمی دارد

تمام حرفهای غلامعلی را شنیدم و دردش را کاملا تشخیص دادم. او دچار ترس از تنهایی شده بود. طرد شدن از اجتماع برایش دلهره آور بود. علت اینها بسته بودن چشم واقع گرای او بود. من باید چشم او را باز می کردم تا واقع بینانه به شرایطش نگاه کند. حال نوبت حرف زدن من رسیده بود. رفتم و در مبل کناری او نشستم و از او خواستم در همان حالت لم داده بماند و فقط حرفهایم را گوش کند. پس لب به سخن گشودم:

بگذار در ابتدا با یکی از حرفهای تو مخالفت کنم. با آن قسمت که گفتی چون فرزند نخواهم داشت، تنها و غریب خواهم ماند. من تنهایی واقعی را دیده ام. گاه از آسایشگاههای سالمندان، پیرهای دردمندی را نزد من می آورند که دچار مشکلات روحی شده اند. پیشنهادم به تو اینست که یک سر بروی به این مکان ها تا با چشم خود ببینی چه کسانی با وجود داشتن یک جین فرزند، تک و تنها رها شده اند و منتظر رسیدن مرگ هستند. غربت و تنهایی یعنی این. فرزند اگر خلف نباشد، داشتنش غربت و نداشتنش سعادت است.

و اما برویم سراغ مشکل تو. در واقع چیزی به نام مشکل وجود ندارد و باید بگویم برویم سراغ مشکل سازی ذهن تو. آیا با واژه هم ترازی آشنایی؟ آیا نشنیده ای که می گویند انسانها باید به دنبال افراد هم کفو خود باشند؟

اقتضای طبیعی می دانی چیست؟ بگذار برایت مثالی بزنم! عنکبوت و پروانه را در نظر بگیر. یکی منفور و دیگری محبوب. با دیدن یکی ذوق و قریحه شاعری گل می کند و با دیدن آن یکی وحشت و نفرت بر دل می نشیند. چرا؟ هر دو حشره هستند. ارگانیسم بدن آنها بسیار مشابه یکدیگر است. از دید علوم طبیعی عملا اختلافی بین آن دو نیست. پس این همه تفاوت در دوست داشتن این دو از کجاست؟ آری، از نگاه ما انسانهاست. یکی را زشت و دیگری را زیبا می بینیم. از نظر کلاغ هر دوی آنها لقمه ای لذیذند و هر کدام که چاق تر باشد، برای کلاغ محبوب تر. پس اقتضای طبیعی گاه جاذبه میسازد، گاه دافعه.

حال برویم سراغ شغل شریف تو، مرده شویی! تو از تمامی لحاظ؛ جسمی، روحی و مغزی هیچ تفاوتی با انسانهای دیگر نداری. هر چیزی که دیگران دارند تو نیز داری. اما، تو وارد شغلی شده ای که بنا به اقتضای طبیعی، برای انسانها دافعه می سازد. از ابتدا تا به الان، انسانها نسبت به واژه های مرگ، مرده، مردن، مردار، جنازه و جسد حس منفی می گیرند. علتش هم مشخص است. انسان از مرگ واهمه دارد، و هر چیز که یادآور مرگ شود را ترسناک می داند. فردی که برای اولین بار یک مرده می بیند، ناخودآگاه در ذهنش می نشیند که او نیز روزی چنین در دام مرگ گرفتار شده و مثل او به جمود نعشی و پوسیدگی در قبر و محو شدن از دنیا می رسد. انسانها از ناپدید و نادیده شدن  گریزانند. در واقع خود تو هم اکنون به خاطر نوع دیگری از نادیده گرفته شدن شاکی هستی. این یک فرمول طبیعی است. آری، من نیز دخترم را به یک غسال نمی دهم. نه برای آنکه آن غسال مشکلی دارد، بلکه به خاطر فرار از مقوله هایی است که مستقیما با مرگ و مرده سر و کار دارد. بگذار رک بگویم: خوابیدن در یک اتاق در کنار دشمنی که به خونم تشنه است، برایم راحت تر از خوابیدن در همان اتاق با جسد وی است. اقتضا و ماهیت طبیعت را نمی توان کاری کرد. تا بوده چنین بوده و تا هست چنین باشد. اما افرادی چون تو، آنچنان بی چاره هم نیستند. راه های زیادی برای حل این مشکلت هست که من یکی از آنها را برایت تجویز می کنم.

از قدیم گفته اند کبوتر با کبوتر، باز با باز/ کند هم جنس با هم جنس پرواز.

تو اگر میخواهی دنبال شریک زندگی باشی، برو جای درست را بگرد. تو تنها فرد غسال کشور نیستی. هزار مرد و زن در این کشور به این شغل شریف مشغولند، و تو برای گشتن دستت باز است و یک جامعه چند هزار نفری را در مقابل داری. حال که قصد ازدواج داری، برو بگرد و دختری را پیدا کن که چون تو غساله است. بسیاری از دختران هم هستند که پدرشان غسال است و به خاطر شغل پدر مدتهاست در خانه مانده اند. هیچ دری به روی تو بسته نیست. یک لاکپشت هیچ وقت از اینکه مثل خرگوش نمی دود، شاکی نیست. هیچ خرگوشی هم از اینکه مثل لاکپشت به خاطر داشتن محافظی سنگی و مستحکم، از چنگال شکارچیان در امان نیست، گله ای ندارد. آری، خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری...

 

داستان کوتاه هم ترازی - داستان غلامعلی

 

یک سال بعد

مثل همیشه بعد از مشاوره به آخرین مراجعه کننده، مشغول جمع و جور کردن میز کارم بودم تا کیف خود را ببندم و بعد از یک روز پر کار رهسپار خانه شوم. منشی در زد و به داخل آمد و گفت یکی از بیماران سابق، میخواهد شما را ببیند.

گفتم من اکنون خسته هستم و در حال رفتن.

گفت من نیز اینها را گفتم. اما گفت من برای مشاوره نیامده ام. می خواهم دکتر را دقایقی ببینم.

با بی حوصلگی گفتم بگو بیاید...

فوری شناختمش! غلامعلی بود که به همراه یک خانم و بچه ای در بغل وارد اتاق شد. به پیش آمد تا دست مرا ببوسد که از این کار جلوگیری کردم. غلامعلی با غساله ای از شهر ری ازدواج کرده بود و لبخندی که به چهره داشت، عمق رضایت و خوشبختی او را هویدا می کرد. با جعبه شیرینی آمده بود برای تشکر. دقایقی را خوش و بش کردیم و رفتند.

آن شب در خانه با اشتهای بیشتری در کنار همسرم شام خوردم و راحت تر از هر شب دیگری، همچون کودکی خردسال به خواب رفتم.

پایان

 

نویسنده: محمد حنطه ای

نظر دهید (برای اعضا)

Captcha

نظرات (0)

تاکنون نظری ثبت نشده است.

سبد خرید 0
تماس با ما