مقالات

مقالات

جادوی موسیقی و طبیعت

  • انتشار1397/12/09
  • 356بازدید
جادوی موسیقی و طبیعت

سلام . حالتون چطوره ؟ علی اقبال هستم و قصد دارم در این دلنوشته به زبان خیلی ساده یکی از تجربیات شیرین سه تار نوازی خودم رو براتون تعریف کنم . همین موقع که این متن را برای شما مینویسم از پای سازم بلند شدم . سرشار از حس خوب و مثبت هستم و بدون اغراق میگم حس میکنم تمام سلول های بدنم در سرور و شادمانی هستند . اونقدر ذوق داشتم که تجربه ام رو با شما به اشتراک بزارم که سریع ، نوت گوشیم رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن . در ادامه داستان براتون میگم چی شد و کجا نشسته بودم ومینواختم  .

 

کوه ، باران ، سه تار

 

امروز عصر توی خونه مشغول مرتب کردن اتاقم بودم . همه چی به هم ریخته بود . نمیدونم تا حالا اینجوری شدید  یا نه ، وقتی از یه چیزی یا کاری خسته میشید انگار از در و دیوار براتون میباره . همه چیز منفی میشه . من اینو با تمام وجود لمس کردم و بهش اعتقاد دارم . وقتی اول صبح ، روز شاد و قشنگی رو شروع میکنم ، تا آخرش همه چی خوب پیش میره ، وقتی هم شروع روزم با انرژی منفی باشه تا آخر روز برام بد میاد . نمیدونم تلقینه یا واقعیت ولی هرچی هست روی من تاثیر میزاره . امروز صبح با زنگ تلفن یکی بیدار شدم که حسابی بهم انرژی منفی داد اون هم بی دلیل . پیشنهاد میکنم حتما قبل خواب گوشیتونو سایلنت کنید تا این اتفاقات براتون نیفته و یکی حالتون رو خراب نکنه . بگذریم . خلاصه اون زنگ تاثیر اولی رو گذاشت . بعد مشغول مرتب سازی اتاق شدم . مگه تموم میشد . آخه من یه عادتی دارم که میزارم خوب همه جا بهم ریخته بشه بعد شروع میکنم به تمیز کردنش . یه حس خوبی بهم میده ، خیلی ها با این روش مخالفن ولی خوب چکار کنم حس من اینجوریه . البته فقط خودم بلدم چطور این احساساتم رو مهار کنم که در ادامه براتون میگم . اتاقم جوری بود که به قول معروف « شتر با بارش گم میشد » در حین کار نگاهم به کمد لباس ها خورد . وای اونم چقدر آشفته بود . همینجوری روی زمین نشستم و جفت دستامو گذاشتم روی سرم . مطمعن بودم این بهم ریختگی ذهنیم به خاطر اون تلفن لعنتی بود که صبح زنگ زد . همونطور که وسط اتاق بین کتابها و لباسها نشسته بودم آروم آروم دراز کشیدم . چشمامو بستم و مشغول مدیتیشن شدم . چند دقیقه که از مدیتیشن گذشت بوی بارون به مشامم میخورد . وقتی هوا ابریه معمولا پنجره اتاقم رو یکم رخنه میکنم . چون عاشق بارونم . حتما باید اون لحظه اول که بارون میباره و بوی نم خاک بلند میشه به مشامم برسه . خلاصه در حین مدیتیش چشمامو باز کردم و رفتم کنار پنجره . وای عاشق این بو و این هوام . وقتی بارون بباره اگه جای خاصی نباشم بدون شک میرم طبیعت اطراف . خوشبختانه در کاشان دو نوع طبیعت داریم . یه طرفمون کویره و طرف دیگه کوه .  مثلا با ماشین یه ربع که بریم میرسیم به کوه یا کویر . منم تصمیم گرفتم برم کوه های اطراف . لباسامو پوشیدم . آب جوش رو ریختم تو فلاکس و دوتا کافی میکس هم برداشتم . رفتم توی اون اتاق شلوغ سه تار عزیزم رو برداشتم و با پوزخند به کمد لباس و قفسه کتاب گفتم : رفتم برای رهایی شما هم به همین خیال باشید که تمیزتون کنم . در اتاقم بستم و رفتم  . خلاصه رسیدم پای کوه بارونم خیلی کم شده بود . این روستایی که منتهی به کوه میشه اسمش « درین » هست . یعنی به باغ فین کاشان که میرسیم از پشت باغ عبور میکنیم و یه 6 کیلومتر که بریم به روستای « درین » میرسیم . سرتونو درد نیارم . ماشینو پارک کردم و تقریبا 10 دقیقه پیاده روی کردم و رسیدم به دامنه یه کوه جالب . حالت تپه ای داشت . آقا رفتیم بالا از این حالا بارونم شدت گرفت . منم سرعتمو بیشتر کردم . نگران سازم نبودم چون کاورش محکم و ضد آبه واصلا خیس نمیشه . نگران بودم خودم خیس آب نشم . اصلا حوصله سرماخوردگی نداشتم . نفس نفس زنان رسیدم بالای تپه . وای فکر میکردم برسم بالا دیگه مسطح میشه . آخه دقیقا این شکلی به نظر میومد . اما پایین یه چیزی شبیه دره جلوم ظاهر شد و چقدر زیبا بود . اصلا باور نکردنی بود . من تقریبا تمام کوه های این منطقه رو زیر پا گذاشتم اما این منظره رو تا به حال ندیده بودم . از تپه پاورچین پاورچین اومدم پایین . دره عمیق و خطرناکی نبود . ولی خوب به قول کوهنوردا بیشتر خطرات کوه نوردی توی پایین اومدن از کوهه . توی شیب رسیدم به یه درخت انجیر کوهی . چندتا انجیر خشک شده به شاخه هاش بود . خیلی قشنگ بود . پای همون درخت نشستم . یه کافی میکس توی آب حل کردم و جاتون خالی زدم به بدن بارون هم خیلی نم نم میبارید . هرجوری براتون توصیف کنم تا اونجا نباشید نمیتونید حسش کنید . صبر کردم بارون کامل بند بیاد تا سازم خیس نشه . سه تارم رو بیرون آوردم . یه نفس عمیق کشیدم تا بوی بارون روحمو جلا بده .

 

 

 

طبیعت به من پاسخ داد

 

نمیدونم چقدر با سبک و حالات نوازندگی من آشنا هستید . من عاشق بداهه نوازی هستم . جدای از آهنگ هایی که از روی نت با تار و سه تارم مینوازم . حس ناب و واقعی خودم رو در بداهه نوازی بدست میارم . یکم دستامو روی ساز گرم کردم . داشتم فکر میکردم چه دستگاهی بنوازم . یه دفعه یادم اومد شوشتری خیلی به این هوا میاد . شوشتری یه شاه گوشه در دستگاه همایونه که من خیلی دوسش دارم . سه تارم رو « دو – فا – دو – دو » کوک کردم ، چون شوشتری خیلی خوب با این کوک جواب میده . خیلی آروم روی سیم ها حرکت کردم . داشتم روحم رو آماده میکردم . نسیم خنک به صورتم میخورد . وای همه چی عالی بود . اون روبرو درختای خشک توی دامنه کوه . اطرافم کوه هایی که روش برف بود ، گاهی صدای خوندن یه پرنده هم میومد خلاصه همه چی دست به دست هم داده بود تا من بهترین حسم رو به دست بیارم . شروع کردم به بداهه نوازی . همه اون طبیعتی که توصیف کردم رو تجسم میکردم و میاوردم روی سازم . دقیقا مثل نقاشی که قلم مو بهش بدی و بخاد نقاشی کنه . منم داشتم با سه تارم صدا هارو نقاشی میکردم . قشنگ حس میکردم هرچی میزنم ، کوه و درختان و ابرها و پرندگان دریافت میکنن و تقویتش میکنن در غالب یک حس خوب بهم انتقال میدن . به قول معروف در حال داد و ستد بودم . جاتون خیلی خیلی خالی بود . لحظات با شکوهی رو تجربه کردم . فقط حسرت خوردم یه کاری که همیشه در شرایط عادی هم انجام میدم اونجا انجام ندادم . منظورم « ضبط کردن صدای سازم » بود . واقعا یادم رفت . اونقدر توی حس بودم و در حال همون موقع بودم که اصلا یادم رفت اون قطعه شوشتری رو ضبط کنم . اما مهم نیست تجربه اون حس خیلی برام ارزشمنده . وقتی حواسمون بره به اینکه داره ضبط میشه ، انگار اون نواخته ما مصنوعی میشه . اون موقع خودمون نیستیم . به اعتقاد من وقتایی که میخایم با ساز حال کنیم درگیر ضبط کردنش نباشیم ، یا اینکه اول کار که نشستیم . دکمه ریکورد گوشی رو بزنیم و بزاریم کنار تا خلاصه مشغول میشیم یادمون بره داره ضبط میشه تا همه چی طبیعی باشه . خلاصه یه سه تار درمانی عالی کردم . بعد ساز رو گذاشتم توی کاورش و نوت گوشیم رو باز کردم و نصف داستان امروز رو توی کوه نوشتم براتون . دیگه داشت سردم میشد . گفتم برم خونه بقیشو خونه مینویسم . دوستان این هم داستان امروزم . من چون همیشه احساساتم رو به اشتراک میزارم و از نوشتن اونها لذت میبرم گفتم شاید برای شما هم جالب باشه . در پایان پیشنهادی که میتونم بهتون بکنم اینه . هرچی داره روی اعصابتون راه میره رهاش کنید . اگه بهش بپیچید اون هم به ذهن بیگناهتون میپیچه و روزتون رو خراب میکنه . وسط همه شلوغی ها اتاقمو ول کردم به امان خدا . اومدم طبیعت ذهنم آروم شد . حالم جا اومد بعد رفتم خونه طی نیم ساعت با آرامش کامل اتاقو مثل دسته گل کردم . در آخر یه پیشنهاد براتون دارم ، اگر قصد نواختن آهنگهای جاودان و زیبای ایرانی رو دارید به این لینک مراجعه کنید . آهنگهارو به همراه نت اونها براتون جمع آوری کردم .  براتون آرزوی موفقیت و شادکامی دارم . منتظر تجربیات دیگرم باشید .

0