مقالات

مقالات

سفرنامه اصفهان

  • انتشار1398/11/03
  • 87بازدید
سفرنامه اصفهان

سفرنامه اصفهان

 

اوایل زمستون سال ۹۵ ، دو سفر یک روزه در دو جمعه ی متوالی، به همراه همسرم شادی به اصفهان داشتیم. سفری که توام با غم و شادی بود و اتفاقات جالبی افتاد که خوندنش خالی از لطف نیست و من سعی میکنم بدون پرداختن به جزئیات ریز، اون رو تعریف کنم. ضمنا شادی هم که خودش وسط ماجرا بود برای نوشتنش کمکم میکنه../

 

ساز و کارگاه

 

یکی از دوستانم مدیریت یک آموزشگاه موسیقی رو در شهر قم عهده دار بود. دورادور شاهد تلاش های اون برای راه اندازی این آموزشگاه بودم و در این راه چند باری هم با هم گفتگو و همفکری داشتیم. تا اینکه بهار ۹۵ این آموزشگاه راه اندازی شد و از قضا با استقبال خوبی هم روبرو شد. یه روز زمستونی با من تماس گرفت و گفت تصمیم داره برای آموزشگاه هشت عدد سه تار تمرینی یا به اصطلاح "مشقی" تهیه کنه. از من خواست که این کار رو براش انجام بدم و خلاصه بعد از گفتگو در مورد رنج قیمت سازها، به توافق رسیدیم و قرار شد آخر هفته برای سفارش سازها، به اصفهان برم. اونجا یه کارگاهی رو میشناختم که کارش تولید سه تارهای مشقی بود. به شادی گفتم اگه میتونه برای جمعه مرخصی بگیره که با هم بریم. اینجوری هم به کارم میرسیدم هم استراحت یه روزه ای میشد برا هر دومون. شادی شغلش پرستاریه و همونطور که میدونید پرستارها به علت حساسیت کارشون تعطیلی و استراحت خیلی کمی دارن. خلاصه اینکه جمعه از راه رسید و ساعت هفت صبح به سمت اصفهان حرکت کردیم و طبق قرار قبلی ساعت ده و نیم رسیدیم مقابل درب کارگاه. شادی فکر میکرد مرحله خریدن ساز مثل خریدن جنس از مغازه اس.گفت من تو ماشین می شینم تو خودت برو سازها رو بگیر و بیا.خندم گرفت. البته خب حق داشت. تا حالا مراحل خرید ساز رو ندیده.گفتم تست و بررسی یه ساز گاهی ممکنه نیم ساعت طول بکشه. الان که پای خرید هشت تا سه تار وسطه. واقعاً میخوای تو ماشین بشینی؟...

خلاصه هردومون رفتیم داخل کارگاه. استاد دقیقا رو همون تختی نشسته بود که همیشه مینشست و فوت کوزه گریش رو روی سازهای زیر دستش پیاده می کرد. مثل همیشه شوردگی و تواضع خاصی داشت و با تمرکز زیاد مشغول کنده کاری ظریف و ضربه های دقیق چکش و گاها کار با وسایل میکروسکوپی روی سازها بود. کما فی السابق سیگار روشنی هم توی زیر سیگاری بود و هر از چند گاهی وسط کار، یه پک عمیقی به اون می زد. من وقتی خودم میرفتم پیشش فقط یه جواب سلام می داد. به شدت کم حرف. یعنی تا لازم نباشه حرف نمیزنه حتی یک کلام! اینبار که دید شادی هم همراهمه سلام گرمی داد و خوش آمد گفت. اشاره کرد که روی صندلیهای کنار تخت بشینیم، ما هم نشستیم. داد زد علی سه تا چایی بیار.شادی که تا حالا یه کارگاه ساخت ساز رو ندیده بود، با دقت داشت همه جا رو دید می زد. جالب بود براش دیدن اینهمه گیره و قالب سه تار و اره های ریز و درشت و کمان اره و سوهان و چوب ساب و کف رنده و اره فلکه و تخته سنباده و... یه میز بزرگ هم وسط کارگاه بود و سه تا کارگر پشت میز که هر کدوم با دقتی زیاد مشغول فرایند تولید ساز بودن. اونجا پر بود از سازهای کامل و نیمه کاره. من که متوجه این حالت شدم گفتم هنوزم میخواستی تو ماشین باشی؟ هیچی نگفت.استاد که با ریز ترین مغار (ابزار تراش) داشت کاسه یه ساز رو با تمرکزی حیرت انگیز تراش می داد، اشاره به گوشه کارگاه کرد و گفت بهترین سازهامون اونجاست. خودت برو انتخاب کن.من همیشه ساز رو به چشم یه موجود زنده می بینم. و خیلی هم بهشون علاقه مندم. تقریبا بیست تا ساز اونجا بود و من باید هشت تا از اونها رو انتخاب می کردم. چنان محو بررسی و تست اونها شده بودم که کلا زمان از دستم در رفته بود. یهو دیدم یکی داره به شونه هام میزنه. شادی بود که با کلافگی میگفت بسه دیگه! چیکار میکنی دو ساعته داری ور میری.باورم نمیشد انقدر گذشته باشه. استاد دستپاچگی منو دید و خنده ای کرد. و این اولین بار بود خنده استاد رو دیدم. خیلی به ندرت میخنده و از اقبال ما بود که این صحنه رو دیدیم. به استاد گفتم دست مریزاد. با اینکه همشون مشقی و آماتور هستن ولی از کیفیت خوبی برخوردارن. هشت تا از اونها رو لیست کردم و دادم به استاد و گفتم برای کی آماده میشه؟ گفت هفته دیگه همین موقع بیا و همه رو ببر. تشکر کردم و فرصت طلبانه ساز خودم رو از کاور در آوردم و نشون استاد دادم تا ببینه نکته ای چیزی نداره؟ فقط ده ثانیه گرفت و نگاهش کرد گفت این ساز هیچ مشکلی نداره.خلاصه از محضر استاد خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم. شادی از اینکه اومده بود به کارگاه احساس رضایت می کرد. پرسید چرا سازها رو همین الان نگرفتی؟ گفتم مرحله رنگ و جلاشون مونده...

 

اولین و آخرین تجربه موسیقی خیابونی من

 

ساعت تقریبا یک و نیم ظهر شده بود و هر دومون حسابی گرسنه بودیم. می دونستم شادی تا حالا بریونی اصفهان رو نخورده. برا همین بردمش یه جایی که بریونی هاش خوب و معروف بود. جاتون خالی یه بریونی لذیذ خوردیم و بعداز اون رفتیم اطراف سی و سه پل یه کم بگردیم. جایی که ماجرای اصلی داستان شروع میشه. کنار رودخونه با شادی قدم می زدیم. یاد چند سال پیش افتادم که همینجا بودیم و این رودخونه پر از آب بود. پر از آدمایی که شاد بودن و خوشحال، قایق پدالی کرایه می کردن و میرفتن بین مرغابی ها. زندگی جریان داشت. از اون رودخونه وسیع ، فقط یه آب باریکه ی کم سو مونده بود. در خلال گذر از حاشیه رودخونه توجهم به صدای آوازی دلفریب جلب شد. جلوتر رو یه نیمکت یه جوون نشسته بود و داشت آواز سوزناکی رو تو دستگاه نوا می خوند. یکی از سخت ترین دستگاه های موسیقی. انقدر نحوه خوندش درست و اصولی و طنیین صداش گرم و مخملی بود که بی درنگ رفتم کنارش. متوجه شدم که ایشون نابیناست. یه ظرف هم گذاشته بود برای جمع کردن کمکهای مردمی. یه نگاه توی ظرف انداختم فقط سه چهار تا هزار تومنی بود و دو سه تا دو هزار تومنی. یه پنج هزارتومنی هم بود. جمعا پونزده تومن نمی شد. متعجب شدم. تعجبم نه از ظرف خالی بلکه از بی توجهی مردم به این صدای ناب و خالص بود. آدما خیلی عادی گذر می کردن و کمتر کسی به خودش زحمت میداد که برای لحظاتی توقف کنه. خوشبختانه کیف سازم دستم بود. یه بار یکی از سازهام رو از تو ماشین دزدیده بودن. اگه خود ماشین رو میبردن انقدر ناراحت نمیشدم. برای همین دیگه نمی ذارم سازم زیاد تو ماشین بمونه. رفتم پیشش و سلام کردم و گفتم اگه ممکنه همین دستگاه رو از اول بخون منم به همراهت ساز می زنم. ابتدا من شروع کردم و درآمد نوا رو زدم. بعد با صدای زیباش شروع به خوندن کرد. موسیقی لحظه به لحظه اوج می گرفت و چه چهه های دوستمون با صدای سه تار فضا رو آکنده از ترنم موسیقی کرده بود. وقتی به خودم اومدم دیدم اطرافمون پر از جمعیته که همگی با دقت دارن کار ما دو تا رو گوش می دن. تو اون جمعیت نتونستم شادی رو پیدا کنم. ولی می دونستم هر جا که ایستاده از قضیه خوشحاله. حدود یک ساعت داشتیم اجرا می کردیم و جمعیت هر لحظه بیشتر می شد. تا اینکه کارمون تموم شد و همه شروع به تشویق کردن. یه همچین صدایی، یه نوازنده کنارش می خواست. صدای تشویق حضار، جوون روشن دل ما رو هم به وجد آورده بود و از قدر شناسی مردم تشکر می کرد. وقتی همه رفتن، شادی رو دیدم که با بغضی شیرین اومد کنارمون نشست. نگاه به جوون کردم دیدم حیا کرده و هیچی نمی گه. بهش گفتم میدونی که این جمعیت به خاطر ساز من جمع نشدن؟ همش به خاطر صدای بهشتی تو بوده. خوانندگی چیز عجیبه. اگه تنها بخونی توجه کسی جلب نمیشه. اما یه کنسرت بزرگ با حرفه ای ترین نوازنده ها، حتی اگه یه خواننده معمولی هم داشته باشه، اون خوانندس که در نظر همه جلوه می کنه. وقار عجیبی داشت. بلاخره لب به سخن گشود و اولین چیزی که گفت این بود که اهل کاشونی؟ اینجوری سر حرفمون باز شد. اسمش احمدرضا بود و نوزده سال داشت. به صورت مادر زاد نابینا به دنیا اومده بود. از زندگیش پرسیدیم. گفت پدرم که یه کارگر ساده بود، پنج سال پیش سکته کرد و فوت شد. اون موقع مادرم برای منو خواهرم که الان شش سالشه از جون و دل مایه گذاشت. انقدر تو غذاخوری ها ظرف شست که آرتروز گرفت. بازم با آرتروزش می رفت کار می کرد و درد بدنش رو نصف شبا به صورت گریه زیر پتو خالی می کرد. تا بلاخره به جایی رسید که آرتروز بهش غلبه کرد و اونو خونه نشین کرد. منم به خاطر شرایطم همیشه شرمنده بودم. اینجا یهو زد زیر گریه. انقدر گریه اون غم انگیز بود که شادی هم بی اختیار به گریه افتاد. منم فقط خودمو کنترل می کردم. حرفاشو ادامه داد و گفت از سه سال پیش که دیگه مادرم نمیتونه کار کنه، خرج خونه رو من میدم. هر روز میرم یه گوشه ای می خونم، تا بلکه کسی خوشش بیاد و یه مزدی بده. خدا شاهده هیچ وقت گدایی نکردم. به خاطر شرایط بینایی هیچ کار دیگه هم ازم بر نمیاد. ممنون از شما که امروز دلم رو شاد کردید. امیدوارم خدا دلتون رو شاد کنه. گفتم روزی چقدر در میاری؟ گفت اگه خیلی بشه روزی سی تومن. گفتم پس چجوری از پس مخارج بر میایید؟ گفت سیلی و صورت سرخ. جگرم واقعا سوخت. همچین هنرمندی به جای اینکه به آمال و آرزوهاش برسه، داره اینجوری اونچه که از پسش بر میاد رو برای خونوادش انجام میده. در ادامه صحبتاش فهمیدیم که مادر و پدرش هر دو اهل جنوب کشور بودن. خونواده های هر دو طرف مخالف ازدواجشون. ولی اینا ازدواج کردن و از خونواده جدا شدن و اومدن اصفهان. به عبارت دیگه هیچ کسی رو تو این دنیا نداشتن.ازمون خواست که پولهای جمع شده رو بشماریم. شادی گفت من میشمارم. بعداز شمردنشون خیلی زیرکانه یه پنج تومنی روش گذاشت و گفت تقریبا هشتاد تومن جمع شده. وقتی اینو شنید خیلی تشکر کرد. گفت چه کارهایی که با این پول میخوام انجام بدم. امروز بعد از مدتها میخوام با دست پر برم خونه. امروز تولد خواهرمه میخاستم یه لباس ارزون بخرم براش، الان یه لباس خوشگل می گیرم. شادی پرسید شما چجوری میتونی لباس رو انتخاب کنی؟ گفت به فروشنده اعتماد می کنم.

 

آموزش آهنگهای ایرانی برای تار و سه تار

 

شادی منو کنار کشید و گفت بهش بگو بیاد ما ببریمش برای خرید. گفتم تو صبح زود شیفت داری باید برگردیم کاشون استراحت کنی. دیدم اصرار داره، به خواسته ش تن دادم و به احمدرضا گفتم بیا با ما بریم خرید کنیم. اولش تعارف می کرد و می گفت نه. اصرار کردیم و پذیرفت. خلاصه سه تایی رفتیم خرید و هرچی لازم بود رو خریدیم. خود شادی هم یه خرس عروسکی خرید و به احمد رضا گفت اینم بده به خواهرت بگو از طرف یه دوسته.خلاصه احمد رضا رو تا در خونه رسوندیم و خواستیم خداحافظی کنیم. یه خونه کوچیک توی یه محله ی حاشیه ای. احمدرضا گفت امکان نداره بذارم تا اینجا بیاید و مهمون ما نشید. ماشین رو پارک کن بریم تو. گفتم احمدرضا راستش هردومون باید صبح زود بریم سر کار. الانم ۹ شبه. تا کاشون هم سه ساعت راهه. ممنون از لطفت. گفت در حد یه چایی هم که شده باید بیایید.چاره ای ندیدیم و ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم. احمدرضا کلید انداخت تو در، بلافاصله یه دختر بچه مو فرفری مثل موشک خودشو انداخت تو بغل احمدرضا. نازنین بود. خواهر احمدرضا. خرس و وسایل رو دست ما دید طفلک شکه شده بود. احمدرضا گفت ببین عمو علی و خاله شادی برا تولدت از کاشون اومدن . نگاه کن چیا برات گرفتن. باورش نمی شد. از طرفی هم خیلی خجالت می کشید. لپاش سرخ شد و با همون سرعتی که اومده بود فرار کرد و رفت داخل. احمدرضا بلند گفت یاالله مادر مهمون داریم. بعدش وارد خونه شدیم. یه خونه کوچیک و فوق العاده ساده. یه هال بود و یه آشپزخونه. از توی آشپزخونه هم یه راهرو بود که میخورد به یه اتاق دیگه. مادر احمدرضا اومد به پیشوازمون و با لحن مهربونی خوش آمد گفت. علی القائده باید حودا پنجاه ساله باشه ولی سختی روزگار اونو بد جور شکسته بود و به هفتاد می خورد. کم کم یخ خجالت نازنین هم آب شد و اومد کنار شادی نشست. احمدرضا تمام ماجرای امروز رو برای مادرش تعریف کرد و مادر هم کلی برامون دعا کرد. توی این جمع احساس آرامش عجیبی می کردم. بعد ها شادی گفت که اونم همچین حسی داشته. نازنین که مثل بلبل حرف می زد و کلا نبض جمع دست اون افتاده بود. از کنار شادی هم جم نمیخورد. یه جشن تولد کوچولو براش گرفتیم و منم براش ساز زدم. خوشحال بودیم و از دنیای بی رحم بیرون، فارغ. مادر گاهی یواشکی به صورتی که ما نفهمیم اشکاشو پاک می کرد. ولی خب ما می فهمیدیم. بلاخره وقت رفتن رسید. به احمدرضا گفتم یه شماره تلفنی به ما بده که باهم در تماس باشیم. تعجب کردم وقتی گفت نه تلفن داریم نه موبایل. اما بعدا که فکر کردم فهمیدم تعجبم بی مورد بوده. شماره خودمو رو کاغذ نوشتم و گفتم هر کاری داشتی روی ما حساب کن. نازنین وقتی رفتن ما رو متوجه شد بغض کرد. ولی طفلک برای اینکه اذیت نشیم هیچ حرفی نمی زد. به دم در که رسیدیم گفتم احمدرضا من جمعه آینده هم میام اصفهان(که سازهای سفارشی رو بگیرم). خوشحال میشم بازم ببینمت. پس برای جمعه بعدی قرار گذاشتیم. شادی که داشت با نازنین صحبت می کرد حرفای ما رو شنید و گفت منم میام.

 

لحظه آخر که ماشین رو روشن کردیم احمد رضا زد به شیشه. شیشه رو پایین دادم و گفتم جانم؟ گفت می دونم گفتن این حرف شاید مناسب نباشه. ولی یه بار نزدیک سی و سه پل یه خونواده کاشونی واسم غذا آوردن. اسمش آبگوشت لوبیا بود. من و شادی خندیدیم و گفتیم آره این غذای اصیل کاشونیه. گفت واقعا خوشمزه بود. یه مقدارش رو میخواستم واسه نازنین و مادرم ببرم که تو راه خونه از دستم افتاد و همش ریخت. امکانش هست مقداری درست کنید و هفته آینده با خودتون بیارید؟ شادی گفت چراکه نه؟ خوشمزه تر از اون رو درست می کنم و میاریم.خلاصه برگشتیم کاشون. و اون یه هفته رو گذروندیم. امکان نداشت یه روز با شادی در مورد اون سفر حرف نزنیم. توی این یه هفته شادی با یکی از دوستاش یه مقدار هدیه برا نازنین خریده بود. از لوازم التحریر گرفته تا کیف و ...هر دومون یه جورایی منتظر رسیدن سفر دوم بودیم. انگاری دامنگیر محبت این خونواده شده بودیم.

 

سفر دوم و لبخند نازنین

 

صبح جمعه من و شادی به همراه یک زودپز آبگوشت راهی اصفهان شدیم. قرار هم بر این شد که ابتدا شادی رو ببرم پیش نازنین و مادرش، بعد برم دنبال برم دنبال احمدرضا و از اون طرف بریم کارگاه ساز و سه تارهایی که سفارش داده بودم رو بگیرم. شادی برای خوشحال کردن نازنین بی تاب بود. اینو می شد از همه رفتارهاش دید. ساعت نه صبح بود که رسیدیم در خونه احمدرضا. نازنین انگار منتظرمون بود. تا صدای ماشین اومد دوید تو کوچه. بعدا مادرش گفت از صبح صدای هر ماشینی میومد میپرید بیرون. بعد بر میگشت و با یه حالت ناباورانه ای میگفت اونا نبودن.خلاصه من و احمد رضا رفتیم به سمت کارگاه ساز. استاد با تواضع خاصی به احمد رضا ادای احترام کرد و اونو کنار خودش روی تخت نشوند. منم از صدای زیبای احمد رضا تعریف کردم. استاد کل کارگاه رو تعطیل کرد و به کارگرها گفت بیاید بشینید. و از احمد رضا خواست بخونه. اولش خجالت میکشید و غریبی میکرد. ولی با اصرار ما شروع به خوندن آواز کرد. آواز بیداد استاد شجریان. یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد/دوستی کی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟  

همه از این آواز سوزناک متاثر بودیم. در پایان استاد به احترام احمدرضا از جا بلند شد و بوسه ای بر پیشونی اون گذاشت...در خلال صحبتها، استاد به احمد رضا گفت: من شنیدم کسایی که بینایی ندارن در عوض حواس دیگه ی اونها بسیار قوی تر از انسانهای عادی میشه. درسته؟ احمد رضا گفت: بله. چون کارمون بیشتر با لامسه و حس شنواییه، لاجرم بر اثر کار بیشتر با این دو حس، اونا ورزیده و قوی میشن. استاد بلند شد و از تخت اومد پایین. رفت به اتاقک ته کارگاه و با دو تا صفحه چوب برگشت. اونا رو به احمد رضا داد و گفت میشه بکی کدوم از اینها صاف تر و صیقلی تره؟احمد رضا دستی روچوب اول کشید و گفت این کاملا مسطح و ساب خورده است. بعد چوب دوم. گفت این یکی اصلا مسطح نیست. پر از نقاط نا هموار و پستی بلندیه. استاد چوبها رو به من داد و گفت علی آقا شما هم یه دستی بکشید. این کار رو کردم و گفتم خدا شاهده هیچ فرقی بین این دو صفحه نتونستم پیدا کنم. استاد یه کم فکر کرد و چند تا پک عمیق به سیگارش زد و رفت روی تخت نشست. کمی در مورد زندگی احمد رضا پرسید و اینکه چه کار میکنه و با کی زندگی می کنه. بعد از گپ و گفت، استاد به یکی از شاگرداش گفت سازهای منو بیاره. همه رو در قالب کاورهای مشکی آورد. بعد صورتحساب داد و منم همونجا کارت کشیدم. کارمون تموم شده بود و باید میرفتیم.

 

آموزش قدم به قدم سه تار به روش مجازی

 

استاد از ما خواست کمی دیگه بمونیم. ما نیز نشستیم. رو کرد به احمدرضا و گفت ظرافت انگشتانت و دقت بالای تو رو نیاز دارم. منتی بر ما بگذار و در اینجا مشغول به کار شو. صفحه ساز مهمترین قسمت یک ساز سیمی است. چوب اولی که دست کشیدی، توسط خودم ساب خورده بود. ولی چوب دوم به وسیله شاگرد ها. من خودم نمی رسم همه سازها رو در دست بگیرم. چه خوب میشه اگه اینجا همکار من بشی. کارت این خواهد بود که با سایش صفحه ها با سنباده، خیال من رو از این قسمت مهم راحت کنی.در اینجا من با ذوقی بچه گونه به وسط بحث پریدم و گفتم چی از این بهتر.احمد رضا گفت صبر کن علی جان. رو به استاد کرد و گفت: اینکه من رو مورد تفقد خودتون قرار می دید نشان از بزرگ منشی شماست. من نابینا هستم. اینجا دست و پاگیر خواهم بود. استاد حرفش رو قطع کرد و گفت این چه حرفیه. من خودم اصرار دارم. اگر بپذیری واقعا من رو خوشحال کردی. مصطفی گفت در اینجا لسان الغیب هم دارید؟ استاد دست به طاقچه بالای تخت برد و کتاب حافظ رو برداشت و به دستش داد.احمد رضا کتاب رو به سینه گذاشت و یک دقیقه سکوت کرد. سپس صفحه ای از اون رو باز کرد و به من گفت که اون غزل رو بخونم.

منم خوندم:

 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

 

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

 

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تأیید نظر حل معما می‌کرد

 

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

 

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

 

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

 

این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

 

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

 

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

 

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

 

بعد از اینکه این غزل رو خوندم، احمدرضا اشکهاشو پاک کرد و به استاد گفت ما در خدمت شماییم...

خداحافظی کردیم و رفتیم خونه احمدرضا. اونجا همه چیز رو تعریف کردم. دیدن اشک شوق مادر احمد ، احساس رضایت شادی و از همه مهمتر نقش زیبای تبسم بر لبهای نازنین کوچولو، تمام ماحصل این سفرها بود به اصفهان. بعد از صرف آب گوشت با دست پخت همسرم شادی، رهسپار کاشان شدیم و این سفر برای همیشه در ذهن من و شادی موندگار شد. چند ماه بعد با تماسی که با کارگاه داشتم، متوجه شدم احمدرضا سخت مشغول کار است و خورشید عالم تاب یکبار دیگر بر زندگی او خانواده اش تابیده. خدا را شاکرم که ما رو وسیله ای برای رخ دادن این اتفاق قرار داد.

 

پایان.

 

پ.ن: هنوز هم احمدرضا شغل خود را دارد و حتی شنیده ام که خواننده یک گروه کوچک موسیقی سنتی در قلب اصفهان شده.

پ.ن۲: احمدرضا اجازه نداد از او گزارشی مصور بسازم من هم خواسته اش را محترم شمردم.

 

0