مقالات

مقالات

حرف هایی شنیدنی برای نوازندگان

  • انتشار1398/10/24
  • 52بازدید
حرف هایی شنیدنی برای نوازندگان

حرف هایی شنیدنی برای نوازندگان

 

اگر شما نوازنده ای هستید که هنوز به اهمیت کار خود پی نبرده اید، توصیه میکنیم این مقاله را دنبال کنید. همه ما فعالیت هایی داریم که برای خودمان عادی میشود ولی همان فعالیت عادی، آرزوی خیلی هاست. مثلا چندی پیش دخترخاله ام "نرگس" چیزی گفت که مرا به فکر برد: «خوشا به حال شماها که میتوانید یک سازی را بنوازید. آرزوی من انس و الفت و نواختن با یک ساز است.»

و این سخن او انگیزه ای شد تا این مقاله را بنویسم. البته دوستان دیگری هم بوده اند که همین نظر را داشته اند.

 

حرفهای دل دخترخاله ام نرگس، از عشق به نوازندگی

 

یک روز در اتاقم مشغول نواختن تار بودم و مثل همیشه کاملاً غرق در دنیای تخیلاتم. دقیقا مثل یک مراقبه گر که در فضای آزاد بی ذهنی  قرار میگیرد و در آن لحظات ارتباطش را با همه جا قطع میکند. چشمانم بسته بود و نغماتی در بیات اصفهان مینواختم. قطعه به پایان رسید، چند ثانیه سکوت کردم تا برای نواختن قطعه بعدی تصویر دیگری را تجسم کنم. که چند ضربه به در اتاقم خورد. پرسیدم: که هستی؟ گفت : نرگسم. اجازه هست؟ گفتم: «بیا تو نرگس جان. چطوری ؟ چه خبر؟ یادی از فقرا کردی؟  راستی مامانت زنگ زد و برای ناهار دعوتمون کرد.»

بعداز خوش و بشی مختصر، نرگس سر صحبت را باز کرد: «علی من داشتم میرفتم کیفم رو از توی ماشین بیارم، دیدم صدای نواختنت میاد. اومدم پشت در اتاقت و مشغول گوش دادن شدم. خیلی برام لذت بخش بود. در حین گوش دادن یادم اومد یه سری حرفهایی هست که میخام باهات در میون بذارم. صبر کردم نواختنت تموم بشه بعد بیام تو.»

گفتم: «چه خوب! امیدوارم بتونم کمکت کنم نرگس جان، از اینکه انرژی مثبت بهم دادی هم خیلی خوشحالم. گاهی که ساز میزنم و بقیه میگن نواختنم رو دوست داشتن، خیلی حس خوبی بهم میده. اینکه  تو حس و حال خودم فرو میرم لذت میبرم به کنار، ولی وقتی ببینم این حس به یکی دیگه انتقال پیدا میکنه سرشار از انرژی میشم. خوب تو چطوری؟ آها راستی گفتی حرف داری باهام. در چه موردیه؟»

 سپس نرگس از علاقه اش به نوازندگی پرده برداشت و گفت:

«من خیلی وقته دوست دارم یه سازی رو شروع کنم. وقتی میبینم تو و ایمان و عمران (ایمان و عمران برادران من هستند، ایمان تنبک میزند و عمران دف. البته چند وقتی هم هست که کمانچه و درام هم مینوازند) ساز میزنید، خیلی لذت میبرم. یا توی اینستاگرام میبینم دخترا و پسرهای هم سن و سال خودم ساز میزنن خیلی ذوق پیدا میکنم و دلم میخاد منم ساز بزنم. گاهی دلم میگیره و هیچی آرومم نمیکنه، حس میکنم اگه بلد بودم یه سازی بزنم، روی روحیه ام خیلی تاثیر داشت. این رو زمانی خیلی خوب درک کردم که یکی از دوستام داشت گیتار میزد و وقتی نواختنش تموم شد، سازش رو گرفتم و یه دستی به سیم هاش زدم. همین لمس ساده سیم ها برام خیلی لذت بخش بود و با خودم گفتم اگه میتونستم منم نوازندگی کنم چه خوب میشد. یه چیزی دیگه که خیلی بهش دقت کردم اینه که وقتی توی مجلسی شما ساز میزنید، چقدر مورد احترام و توجه قرار میگیرید. حتی تو جمعی که یک دکتر و یا یه آدم ثروتمند هم هست، باز مرکز توجه شمایید. البته باید هم همین باشه. چون شمایید که دارید یک فضای جدید ایجاد میکنید. توی یه جمع همه دارن حرفهای معمولی میزنند یا از مشکلات اقتصادی و درمانی و  آب و هوا و... حرف میزنند. موسیقی شما همه ی اون حرفهای تکراری و نا امید کننده رو در هم میشکنه و یه حال خوب ایجاد میکنه. من خودم کار طراحی فرش میکنم. به هر حال اونم یه کار هنریه و هر وقت سراغ کارم میرم، میبینم چقدر آروم میشم و ارتباطم با کودک درونم چقدر بیشتر میشه. البته ذات هنر همینه. برای همین اکثر مردم هنرمندها رو دوست دارن و دنبالشون میکنن.»

 

 

حرفهایش برایم جالب بود. البته اینها را خودم میدانستم و بدون شک نرگس درست میگفت.

صحبت هایش را ادامه داد از من پرسید: «وقتی ساز میزنی چه حسی پیدا میکنی؟ خیلی برام جالبه که بدونم.»

و من از تمام زوایا، احساسم را اینگونه برایش توصیف کردم:

 

«من نظر شخصی خودم رو برات میگم نرگس جان. و فکر میکنم باور اکثر نوازندگان هم همین باشه. وقتی یک آهنگی رو مینوازم، احساس میکنم یک سری اصوات را مدیریت میکنم. دقت کردی وقتی یک بازی کامپیوتری انجام میدی و مراحل اون بازی رو پیروزمندانه طی میکنی، چقدر برات لذت بخشه؟ همه چیز تحت کنترل توئه. در مورد نوازندگی، این احساس جذابتر هم هست. نه تنها نُت ها رو مدیریت میکنی، بلکه بعضاً خالق یک آهنگی میشوی که تا حالا وجود نداشته. و تو از این خلقت خودت، بسیار لذت میبری. تفاوت یک اثری هنری با بازی اینه که در بازی تو فقط خودت لذت میبری، اما در خلق یک اثر هنری هم خودت و هم مخاطبت لذت میبرند. این اصل دیدگاه من به نوازندگی است. و من چون تو و روحیاتت رو میشناسم، پیشنهادم به تو اینه که نواختن یک ساز رو یاد بگیری. اونوقت تمام هیجانات و احساساتت رو میتونی با سازت بیان کنی. به اعتقاد من وقتی با یک ساز انس بگیری، کمتر به آدمها وابسته میشی. وابستگی افراطی به آدمها، باعث ایجاد توقع در ما میشه. اگر توقعمون رو برآورده نکنن، از اونها دلگیر میشیم و خلاصه یه جورایی اعصابمون بهم میریزه. ولی وقتی مشغول نواختن میشی و در دنیای ملودی ها و ریتم ها غرق میشی، از همه چی لذت میبری و هنگامی که برای دوستات مینوازی و حس خوب بهشون میدی ، اونها مجذوب تو میشن و ارتباط عاطفی عمیقی با تو پیدا میکنن.»

 

اینها نکاتی بود که باید به نرگس میگفتم. حال نمیدانم او دقیقاً دنبال چه چیزی در نوازندگی بود. ولی من از دو جنبه «محبوب شدن»  و «آرامش درونی» برای او صحبت کردم.

 

 

آنچه شما «نوازندگان» دارید آرزوی خیلی ها است!

 

نمیدانم در چه سطحی از نوازندگی هستید، ولی من به طور پیش فرض تصور میکنم حداقل مسلط به نواختن چند آهنگ هستید. در ادامه میخواهم شما را از توانایی ای که دارید و شاید برای خودتان عادی شده باشد، مطلع سازم. میخواهم تجربه خودم را برایتان بگویم تا ببینید چطور یکی از نواخته هایم، که به باور خودم، یک اجرای ساده و بداهه بود، برای خیلی ها جالب توجه نمود.

یک روز تصمیم گرفتم با سه تار، یک قطعه در استودیوی شخصی خودم ضبط کنم و به عنوان یک یادگاری در آرشیو خاطراتم ثبت نمایم. در یک شب خیلی عادی سه تارم را  برداشتم و دکمه ریکورد نرم افزار کیوبیس را  زدم و رفتم داخل اتاق ضبط و میکروفون را تنظیم کردم و شروع کردم به نواختن. تقریباً 10 دقیقه ساز زدم. کاملا بداهه. البته قبلش چند دقیقه مدیتیشن کرده بودم، یعنی حال خیلی خوبی داشتم. وقتی از اتاق ضبط بیرون آمدم، کار را گوش کردم و از نواختنم نسبتا راضی بودم. اما به نظر کار خاصی نبود. خلاصه بعد از میکس و مستر دنبال اسمی برایش گشتم. هرچه فکر کردم اسم خاصی پیدا نکردم. تا اینکه به یاد مدیتیشن قبلم افتادم. چون در فضای بی ذهنی بودم و تهی از افکار، این شعر مولانا به ذهنم آمد:

 

 دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ! برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ!

 

چگونه بدون رفتن به کلاس سه تار یاد بگیریم

 

پس اسم این نواخته ام را هیچ گذاشتم و پس از مدتی در کانالم منتشر کردم. چند روز بعد پیام های مثبت بسیار زیادی گرفتم و همه می گفتند چقدر این قطعه زیباست. حتی عده ای پیشنهاد دادند از مجموعه نواخته هایی که به این شکل است آلبومی تشکیل دهم. فکر نمیکردم یک دلنواخته اینقدر مخاطب پیدا کند. یکروز این موضوع را با یکی از دوستانم که هنرمند با درایت و اهل مطالعه ای است در میان گذاشتم و او اینگونه گفت: «ما اهالی هنر چون غرق در کارمون شده ایم و برامون عادی شده، از زیبایی و شکوه آن بی خبریم. وقتی اثری که از دید خودمون ساده و پیش پا افتاده است را برای دیگران پخش میکنیم، اونوقت به ارزش کارمون پی میبریم. پس اینو بدون که تو به عنوان یک نوازنده، رسالتی داری. توی چشم هستی. شاید خیلی ها نظری در مورد کارت ندن یا حتی کامنتی برات نزارن یا لایکت نکنن اما دقیق به کارت گوش میدن. سعی کن بهترین ها رو ارائه بدی. وقتی با هنرت میتونی حال بقیه رو خوب کنی، بقیه دنبالت میکنن و ازت الگو میگیرن و بعضا دوست دارن مثل تو بشن. پس قدر خودتو بدون.»

حرفهای دوستم کاملاً منطقی بود. چرا که این را به کرات حس کرده ام و خیلی جاها دیده ام که زیر چشمی نگاهم میکنن و گاها زیر لب میگویند فلانی را ببین.

اگرچه به نظر خودم یک نوازنده خیلی ساده و معمولی هستم، اما همین نوازندگی ساده هم آرزوی خیلی ها است. قصدم از حرفهایی که زدم اصلا حمل بر خود ستایی نیست. چیزهایی است که تجربه کرده ام و رفتاری است که از مردم دیده ام.

تمام این گفته ها مبنی بر این بود که بدانید «نوازندگی» هنری است ارزشمند، که خیلی ها آرزو دارند به آن دست پیدا کنند. خیلی ها شروع به یادگیری یک ساز کرده اند ولی در بین راه مانده اند. چون این راه، راه عشق است و اگر در این راه ثابت قدم هستید به شما تبریک میگویم و امیدوارم در این مسیر زیبا اتفاقات جالبی را تجربه کنید.

0