مقالات

مقالات

خاطره ای از یک شب عجیب در سالن تئاتر

  • انتشار1398/06/17
  • 83بازدید
خاطره ای از یک شب عجیب در سالن تئاتر

 

خاطره ای از یک شب عجیب در سالن تئاتر

 

این متن یکی از دلنوشته های منه که میتونم به عنوان یه تجربه جالب ازش یاد کنم. در مورد خواب عجیب و جالبیه که چندی پیش در سالن تئاتر دیدم. حتما شما هم خواب های عجیب وغریب زیاد می بینید. یکی از خصوصیات خوابهای معنا دار اینه که وقتی بیدار میشیم بخش اعظم اون خواب رو از یاد می بریم. ولی در مورد این خواب، وقتی بیدار شدم از صفر تا صد اون در یادم مونده بود. داستان از یه خواب بی موقع شروع شد. از یه حال عجیب...

 

 من خیلی به اتفاقات ریز و درشت زندگیم دقت میکنم. و تقریبا آدم حساس و زود رنجی هستم. تحقیق کردم خیلی از شهریوری ها توی این صفت ها مشترکن. منم از این قائده مستثنی نیستم. اون شب به یک تئاتر رفتیم. سناریوی نمایش، روایت یکی از داستان های شاهنامه بود. نا گفته نمونه که من به اجبار و از سر رودربایستی به دیدن این تئاتر رفتم. آخه یکی از دوستام توی این نمایش بازی میکرد و از من دعوت کرده بود که حتما به دیدن اجراشون برم. من خودم با افسانه و نمایش های تاریخی و آیینی زیاد حال نمیکنم. اما خوب چاره ای نبود. دوست صمیمیم بود و حداقل برای احترام به دعوتش باید می رفتم. از منظر من این سبک نمایش ها حالت نقالی داره و گاهی هم رنگ و بوی تعزیه به خودش میگیره. خلاصه یه 10 دقیقه از نمایش رو دیدم؛ بد نبود... اما چیز جذابی هم برام نبود که بخوام خیلی تمرکز و دقت کنم. اون چیزی که  که توجه منو جلب کرد، اجرای زنده موسیقی این گروه بود. نوازندگان، گوشه سن روی صندلی نشسته بودند و با لباسای متحدالشکل و سنتی و در رنگهای مختلف داشتن نوازندگی میکردن. به نظر میرسید حرفه ای باشن. کارشون خیلی زیبا و با احساس بود.

 

دانستنی هایی برای هنرجویان مجازی سه تار

 

 

دستگاهی که برای موسیقی این نمایش در نظر گرفته بودند، دستگاه چهارگاه بود که البته انتخاب مناسب و درستی هم بود. فضای ملودیکی چهارگاه دارای حس و حال حماسی است. معمولاً برای نمایش ها و یا فیلم های حماسی از دستگاه چهارگاه استفاده میکنند. فضای خود شاهنامه هم که حماسی و توصیفی است. قطعات موسیقی این نمایش زیاد بود. میتونم بگم هر 5 دقیقه یکبار، قطعه ی جدیدی می نواختن.از اونجایی که ظهر اون روز برای کمک به اسباب کشی خواهرم رفته بودم و ۴ ساعت کار سنگین کرده بودم؛ در ساعت اجرای نمایش خیلی خسته بودم. یه قسمتی از نمایش، توصیفی شد. فکر میکنم گفتگوی بین رستم و سهراب بود. بعد از اینکه دیالوگ های بازیگران تموم شد، سازها به صورت خیلی آهسته و پر احساس شروع به نواختن کردند. من هم به شدت خوابم میومد و موسیقی هم واقعا مناسب خواب بود. کم کم نورها رو کم کردن و ناخود آگاه به دام خواب افتادم. به قول معروف رفتم که رفتم. انگار درخواب غرق شده بودم. شما تصور کن روی صندلی سالن نمایش داشتم خر و پف میکردم، اونم با صدایی بلند. اینو بعدا بغل دستیم بهم گفت.حالا، داستان خوابی که دیدم چی بود؟ شاید خندتون بگیره اما این عین چیزی بود که من دیدم. روی همون سن که رستم و سهراب و دیو و زال و اون سیاهی لشکر در حال بازی بودند، یکباره خودم را دیدم که نقش یک پیرمرد طبیب رو داشتم و باید سهراب رو درمان میکردم. همه دست به دامان من شده بودند. سهراب در آستانه مرگ بود، مادرش به پایم افتاده بود. منم نگران و بی تاب از اینکه نکنه سهراب بمیره. کاملا نقش خودم رو باور کرده بودم. چه مسئولیت خطیری! دستام میلرزید. توی سبد داروهام دنبال یه داروی مخصوص میگشتم ولی نمی تونستم پیداش کنم. اصلا یه اوضاع قمر در عقربی شده بود. تا یه دفعه یه نفر از بین تماشاگرا داد زد آقای طبیب دنبال چیزی میگردی؟ به زبون ادبی گفتم: آری به دنبال دارویی برای شفای سهرابم. یه دفعه همه تماشاگران باهم فریاد زدن : او خود را به خواب زده. در سلامت کامل است و تو را سر کار گذاشته! کلا گیج شده بودم. اینا چی میگن، من کجام، گاهی هم به دهل میزدن.

 

در همین حال و هوا بودم که یه دفعه حس کردم یکی داره منو تکون میده. آقا پاشو، پاشو صدای خر و پفت تا ته سالن میره!! از خواب پریدم. وای داشتم از خجالت آب میشدم. همه نگاهم میکردن و بعضیا می خندیدن و بعضیام سری به نشانه تاسف تکون میدادن. من وقتی میخوابم انگار از این عالم میرم به سرزمین کما. خلاصه اون شب یه شب عجیبی بود برام. یه احساسی بین ترس و وهم و طنز رو تجربه کردم. بعد از تئاتر که اومدم خونه، تارم رو برداشتم و شروع کردم به نواختن. مدت ها بود چهارگاه نزده بودم. این نمایش چون سراسرش در دستگاه چهارگاه بود، هوس کردم کمی در این دستگاه  بداهه نوازی کنم. ویدئویی که مشاهده میکنید، احساس من بعد از برگشتن از اون نمایش عجیب بود.

 

0