مقالات

مقالات

ایستاده در غبار

  • انتشار1397/07/28
  • 156بازدید
ایستاده در غبار

اکنونی که در آن نفس می کشیم ، چشم بر می گشاییم و فرومی بیندیم . در بطن همین جامعه ای که صبح را به شب می رسانیم و همیشه دلزده ایم از روزمرگی، هر روز پر از نق و ناله ایم و مرثیه سر می دهیم که نمی شود، کار ما نیست، زندگی نمیگذارد، حالش نیست،حسش را نداریم،... در فوران همین ناامیدی ها، منفی اندیشی ها، برنخواستن ها و در تکاپو نبودن ها... انسان هایی را می بینم که بی آنکه خود بخواهند، طبیعت و همان هستی ای که شما از آن رنجورید، نعمتی را ازشان ستانده. می خواهم با تک تک تان خودمانی شوم. دوستی نابینا به من پیام داد و درخواستی داد که مرا خوشحال ساخت که به مثابه یک انسان بتوانم به او موسیقی یاد بدهم... آیا اینجا موسیقی مهم است؟ نه. انکار نمیکنم که موسیقی زیباست. ما را از چنگال بنجل شدگی می رهاند و به زعم آدورنو از اندیشمندان بزرگ مکتب فرانکفورت، موسیقی خوب و والا می تواند ما را از زیستن در سطح و دچار تهی بودگی شدن رها کند. به همین اندازه در اینجا بر گفته آدورنو اکتفا می کنم و در فرصتی نزدیک پیرامون دوگانه هنر والا و هنر عامه پسند هم در ساحت اندیشه و هم در سطح ماهایی که دچار مصرف هنر سخیف شده ایم. خواهم نوشتم. اما سخنم اینجا فعلا متمرکز بر درک انسانی ست که از فقدان یک عضو رنج می برد. فقدانی که او را در این اجتماع برچسب زننده به یک دیگری تبدیل کرده است. بسیاری از ما افراد معلول را افراد ضعیف می دانیم. خیال می کنیم آنها دیگر به اندازه ی انسان عادی که همه اعضایش سالم است، توانایی ندارند. خیال می کنیم آنها باید در خانه بنشینند و بمانند. اما حقیقت چیز دیگری ست. حقیقت این است که اراده شما می تواند شما را در هر سطح و با هر نقصی به کنش وادارد. خواه این کنش در بستر زندگی باشد، خواه در عرصه هنری و یا ساحت نقش شغلی ای که دارید. به قول ژان پل سارتر عزیز «اگر یک فلج مادرزاد قهرمان دو نشود، خودش مقصر است». بله بیشتر وقت ها ما مقصیریم. مایی که نشسته ایم و قبل از هر کاری بر طبل ناامیدی کوبیده ایم و نق و ناله سر داده ایم. اما وجود چنین کنشگرانی و درخواست هایی نظیر این مورد به من نشان می دهد که برخواستن، امید داشتن، مقاومت در برابر زندگی ای که چشمم را گرفته یا دست مان را یا پایمان را، زندگی ای که دستی معلول در آن دارم، انسان برای شده است برای شدن. نه برای ماندن. به کلام مولانا «تا در طلب گوهر کانی کانی...تا در هوس لقمه نانی نانی...این نکته رمز اگر بدانی دانی...هر چیزی که در جستن آنی آنی»... خلاصه می خواهم بگویم این ایستادن هاست که زیباست. چنین انسانی به من و به ما می آموزد که شکست واهی ست.که نشستن و باختن حاصل ذهن مخروبه ماست. امید کلمه ای ست که قلب ما می آفریند.سوژه نابینا به ما می آموزد که آنچیزی که نشده ایم حاصل قلب مایی ست که نخواسته ایم. مایی که نخواسته ایم به خودمان زحمت بدهیم و اندکی در برابر بدبیاری ها بایستیم... می خواهم خلاصه بگویم.می شود ایستاد. بهر روی شکست خوردن بهتر از تلاش نکردن است و این چیزی ست که جویندگان موسیقی ای همچون یک سوژه نابینا به من یاد دادند

0