مقالات

مقالات

روز تولد سازم

  • انتشار1397/05/19
  • 362بازدید
روز تولد سازم

سلام به دوستان و همراهان عزیزم . امیدوارم حالتون خوب و خوش باشه و ایام به کامتون باشه . توی آرشیو عکسهام گشت و گذاری میکردم و عکسهای گذشته رو میدیدم و به قول معروف مرور خاطرات میکردم . یه عکسها نظرم رو جلب کرد و منو برد به خاطره 4 سال پیش 10دی ماه 93 یعنی همون روز تولد سازم . شاید برای بقیه خنده دار باشه و اگه بهشون بگی بهت میگن : مگه برای ساز هم تولد میگیرن . خیلی دلت خوشه . ولی من این تولد رو گرفتم . اتفاقا شب خوب و باحالی شد . بزارید یه پیش زمینه ای براتون بگم که اصلا این ساز رو چطور به دست آوردم . یکم داستانش طولانیه که اگه بخواهم جزئیاتش رو بگم یکم طولانی میشه . داستان بر میگرده به همون آذر ماه سال 93 که بنده یه تور تشکیل دادم برای ابیانه . اون زمان این ساز رو نداشتم . ساز قبلیم رو داشتم که از ساخته های استاد فرشاد بود . تار من و تنبک ایمان « داداشم » رو عقب مینی بوس گذاشته بودیم . در بین راه در مینی بوس باز میشه و تار و تنبک میفته بیرون . ماهم که مشغول خوندن و رقصیدن توی ماشین بودیم هیچی نفهمیدیم . بعد از گذشت 5 دقیقه یه ماشین بوق زد و خبر داد که صندوق ماشین بازه . خلاصه اومدیم و دیدم بله جفت سازها نیست . برگشتیم دنبال ساز بگردیم . هرچی گشتیم هیچ خبری از سازها نبود و به قول مامور پلیس آگاهی بین راه ، یه راننده عشقی بوده که خوشش اومده وساز رو برده . تو دلم گفتم « صد سال سیاه میخام عشقی نباشه که ساز منو ببره » خلاصه بهتره از حال و روز اون موقع نگم که حسابی داغون بودم . یه نوازنده فقط میتونه حالم رو درک کنه . بگذریم . برگشتیم کاشان . 

 

شادی« همسرم » تنها مسکن و آرامبخش من

شادی میدید چه حالی دارم . گریه که کرده بودم هیچ  ، هر روز بغض داشتم . به شدت به سازم وابسته شده بودم . اون شب که از ابیانه برگشتیم نشست باهام حرف زد . یکم دلداریم داد . بهم گفت : علی جون تو که میخواستی سازت رو عوض کنی . و چندبارم بهم گفتی تا زمانی که این سازو دارم شادی نمیتونم ساز جدید بخرم پس الان وقتشه . تو اون موقعیت که تو دلم آتیش بود و از این حماقتی که کرده بودم و ساز رو که جاش روی سر آدمه تو صندوق مینی بوس گذاشته بودم از خودم متنفر بودم . حرف شادی برام قابل هضم نبود . اما از جهاتی درست میگفت . و به قول اون جوش و غصه چه فایده داره ، اصلا دلیلی واسه این همه ناراحتی نیست . آدم هم میفته میمیره . اتفاقه. خلاصه حرفاش یکم آرومم کرد . و حالا اون حرفش جرقه ای تو ذهنم زد که « نوبت یه ساز جدید و حرفه ای تره » حالا من و شادی به فکر فرو رفتیم . با استاد جعفری که استاد سابق سه تارش بود صحبت کرد . و موضوع را براش تعریف کرد . خلاصه سرتون رو درد نیارم . شادی این تار رو به عنوان هدیه برای من خرید که به اون زمان مبلغ نسبتا زیادی هم براش پرداخت و این بهترین هدیه عمرم بود . یه تار تقریبا حرفه ای با صدای عالی . این داستان به دست آوردن این سازم بود . برگردیم به داستان تولد . یه روز عصر بود داشتم با دستمال سازم رو تمیز میکردم که نگاهم به سیم گیرش خورد . تار من ساخت استاد « خاکسار » بود . در سازهای خوب و شناسنامه دار، سازندگان ، تاریخ ساخت ساز را روی کاغذی مینویسند و زیر سیم گیر ساز قرار میدهند . من به این تاریخ برخودم . نوشته بود 91/10/10 اون موقع که داشتم ساز رو تمیز میکردم 93/10/8 بود یعنی دو روز مونده بود به تاریخ ساخت سازم . ایده تولد همین موقع به ذهنم رسید . با خودم گفتم بیام یه جشن کوچولو بگیرم برای سازم . به هر حال وقتی با چیزی ارتباط روحی برقرار میکنی خیلی برات عزیز میشه . مثلا خیلی ها برای حیواناتشون تولد میگیرن خوب طبیعی هم هست چون ارتباط عمیقی بینشون ایجاد میشه . خلاصه با شادی هماهنگ کردم و ایده ام رو بهش گفتم . اولش گفت چه حوصله ای داری ها ولی خوب وقتی دید چقدر مشتاق به این کارم باهام موافق شد .

 

جمع کردن بچه ها برای تولد سازم

به این نتیجه رسیدیم که بچه هارو جمع کنیم باغ جواد « یکی از دوستامون » زنگ زدم به عمران و الهه و حمید . به داداشام « ایمان و عمران » هم گفتم . همه پرسیدن چه خبره هیچوقت اینقدر اصرار نداشتی بریم باغ . راستشو بگو خبریه ؟ منم گفتم : نه بابا یه شب عادیه . دلتنگتون بودم گفتم دور هم باشیم . خبر خاصی نیست . با  شادی  رفتیم قنادی و یک کیک گفتیم با یه شمع عدد « 2 » . بعد رفتیم باغ . کیک رو از ماشین بیرون نیاوردم  . بچه ها یکی یکی اومدن و دور هم نشستیم . جواد قهوه درست کرده بود . جاتون خالی قهوش عالی بود . حسابی حال داد . بچه در خواست کردن که بنوازم . میدونستن ساز جدید گفتم . میخواستن صداشو بشنون . من هم شروع کردم چندتا قطعه زدم . همه خوششون اومد . خیلی از صداش تعریف کردن . خیلی ذوق کرده بودم . حالا مونده بودم چطور بگم تولد سازمه و کیک رو کی بیاریم . رفتم بیرون اتاق . به شادی اشاره کردم بیا بیرون کارت دارم . بهش گفتم من دوباره مینوازم تو برو از تو ماشین کیک رو بیار . خلاصه خیلی طبیعی شروع کردم به نواختن آهنگ « تولد » بچه ها همه یه هم نگاه میکردن . بعد الهه گفت تولد کیه ؟ تولد جواد فقط دی ماهه که اونم 18 دی هست . تو همین موقع شادی با کیک اومد تو . بچه ها هنوز متعجب بودن که تولد کیه .

 

 

شمع 2 رو که دیدن باز متعجب تر شدن . علی گفت بچه تو جمع ما نیست . کی دو سالشه ؟ منم که کلی هیجان داشتم با یه غروری گفتم ایشون که بغل من هستن . جناب تار خان . بعد تبریک گفتن و براشون جالب بود . حالا نمیدونم تو دلشون چی گفتن . ولی بهم گفتن فکر نمیکردیم یه ساز اینقدر برای نوازنده عزیز میشه . البته منم گفتم شاید هرکسی این کارو نکنه . منم یکم ذهنیاتم رویاییه و عاشق خاطره سازی هستم . از این جهت گفتم یه شب زیبایی بسازیم به بهانه تولد سازم . جای همه خالی کیک رو برش دادیم و من به جای سازم شمع 2 سالگیش رو فوت کردم  . دوستان گلم این بود یکی از خاطرات خوبم گفتم با شما به اشتراک بزارم . شاد و پر انرژی باشید

 

 

0